تبليغاتX
broken-hearted

broken-hearted

1. پیری مانع از عشق نیست . اما عشق تا حدی مانع از پیریست.

2. ما واقعاً تا چیزی را از دست ندهیم، قدرش را نمی‌دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

3. رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

4. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

5. کسی که برای محبت حدود قائل می شود ، معنی محبت را نفهمیده است.

6. سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو ،تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد.

7. هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید کند.

8. دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی. دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی.

9. خدایا به من تلاش در شکست، صبر درنومیدی، رفتن بی همراه، فداکاری در سکوت،خدمت بی نان، مناعت بی غرور، عشق بی هوس و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند روزی کن.

10. برای رسیدن به دوردست ها, باید از نزدیکی ها گذشت , اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست.

11. جای کشتی در ساحل بسیار امن تر است ولی برای این ساخته نشده.

12. اگر دنیا فراموشگر خاطره هاست ، تو فراموش مکن ، آنچه میان من و توست

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت10:16 PMتوسط مژگان | |

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت12:14 PMتوسط مژگان | |

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت12:6 PMتوسط مژگان | |

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم ...

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت6:45 PMتوسط مژگان | |

  سال نو مبارک. این گل تقدیم به همه دوستانم

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت2:58 PMتوسط مژگان | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت12:4 PMتوسط مژگان | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت12:2 PMتوسط مژگان | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت11:59 AMتوسط مژگان | |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 استاد پرسيد: چه آوردي؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 استاد گفت : عشق يعني همين!
 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
 استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

 


 خواستگاری خر



 خری آمد به سوی مادر خویش
 بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
 برو امشب برایم خواستگاری
 اگر تو بچه ات را دوست داری
 خر مادر بگفتا ای پسر جان
 تو را من دوست دارم بهتر از جان
 ز بین این همه خرهای خوشگل
 یکی را کن نشان چون نیست مشکل
 خرک از شادمانی جفتکی زد
 کمی عرعر نمود و پشتکی زد
 بگفت مادر به قربان نگاهت
 به قربان دو چشمان سیاهت
 خر همسایه را عاشق شدم من
 به زیبایی نباشد مثل او زن
 بگفت مادر برو پالان به تن کن
 برو اکنون بزرگان را خبر کن
 به آداب و رسومات زمانه
 شدند داخل به رسم عاقلانه
 دو تا پالان خریدند پای عقدش
 یه افسار طلا با پول نقدش
 خریداری نمودند یک طویله
 همانطوری که رسم است در قبیله
 خر عاقد کتاب خود گشایید
 وصال عقد ایشان را نمایید
 دوشیزه خر خانم آیا رضایی
 به عقد ایشان در نمایید
 یکی از حاضرین گفتا به خنده
 عروس خانم به گل چیدن برفته
 برای بار سوم خر بپرسید
 که خر خانم سرش یکباره جنبید
 خران عرعر کنان شادی نمودند
 به یونجه کام خود شیرین نمودند
 به امید خوشی و شادمانی
 برای این دو خر در زندگانی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت4:28 PMتوسط مژگان | |

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری، تظاهر بود گفتی تورا دوست میدارم، ندانستم کسی را زیر سر داری. همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود، چه هنگامی که می­خوابم چه اوقات بیداری.

تو دنیای دلم چرا ترک وفا کردی،که خون و اشک از چشم به یادت جاری می­شود ، به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد اگرچه جای دل سنگی درون سینه ات داری، به پایت زندگانی را فنا کردم ،نمی­دانی ندارم دل که ببینم از دو چشمت اشک غم باری.

                                                   تقدیم به عزیزترین کسم.

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت8:52 PMتوسط مژگان | |